روستای زاویه سادات - خلخال - ایران
                             بهترين رفقا ی دوران زندگی در میان لشگر اسلام
لینک های مفید
21 فروردین آغاز عملیات ولفجر یک و23 فروردین سال روز شهادت سید علوم عزیزی وسید مسعود عزیزی گرامی باد.

 

بنام خدا

دومین اعزام

با آرزوی طول عمر با عزت برای رهبر فرزانه انقلاب اسلامی امام خامنه ای "مدظله العالی" و علو درجات برای مقام شامخ شهیدان و عاشوراییان هشت سال دفاع مقدس و امام راحل عظیم شان ؛ به دنبال نگاشت مطالبی ازاعزام اول که با سفارش مدیر محترم شبکه وسایت شهدای روستای زاویه سادات بردار عزیزم سید غدیر غنی زاده صورت گرفت، بر خود وظیفه دیدم تا برای تکمیل پروژه مطالبی در حد میسور، به عنوان خاطره ازدوره بعدی اعزام نیز به رشته تحریر در بیاورم . امید است مورد رضایت حق تعالی و استفاده عزیزان قرار گیرد.

پس از اینکه ماموریت اولین گروه اعزامی از روستای نام آوران زاویه سادات درتاریخ پنجم اسفند ماه سال 1360 به اتمام رسید، دومین کاروان از جمع بسیجی های عاشقان شهادت خودشان را برای اعزام آماده نمودند، البته نا گفته نماند اعزام های انفرادی بصورت تک نفری ویا دو وسه نفری همواره ازاین محل وجود داشت منظور ما اعزام های دسته جمعی باتعداد نفرات زیادی بود که به لحاظ کمی، کاروان اعزامی شهرستان را تحت تاثیر قرارمی داد، در دوره های بعدی اعزام که دیگر حقیر توفیق حضور نداشتم ، نقل شده که همزمان شاید بیش از سی نفر هم (از افراد کمتر از پانزده  سال گرفته تا بالای شصت سال) در جبهه و آنهم در خط مقدم و حتی در عملیات های غرور آفرین حضور داشته اند،که تعدادی از آنها جانباز و تعدادی شهید شدند یکی از شهدای عزیز روستا  چهارده سال بیشتر نداشته که جزء همین بسیجی هائی بوده که داوطلبانه و با التماس به جبهه رفته وبه فوز شهادت نائل گشته است. یا پشت سر همین اعزام، گروهی به منطقه جنوب رفته ودر عملیات بیت المقس شرکت می نمایند تعداد از آنها مجروح شده واولین شهید روستا ، شهید بزرگوارسیدآیت سلیمی نیز جزءاین گروه اعزامی بوده است.

من بحثم در خصوص اعزام گروهی بوده که خودم نیز به عنوان بسیجی توفیق حضوردر جمع نورانی آنها را داشتم، وچند نفر دیگر هم از تیم اعزام قبلی در جمع این گروه که دومین تجربه اعزامشان بود حضور پیدا کرده بودند گه جمعا 8 نفر به نام های: 1- شهید سید اسحاق رجبی2- شهید سید علوم عزیزی3-سید حسین عزیزی4- سید روح الله عزیزی5-سید عدالت عزیزی6-سید بصیر عزیزی7 -سید عمران رضی زاده 8-  سید علی مرادخانی.

سال 1361زمانی آغاز شد که 18 ماه از شروع جنگ تحمیلی سپری شده بود وبچه های بسیجی روستا آرام و قرار نداشتنند وقتی همدیگر را می دیدند می گفتند کی اعزام می شویم .به هر تقدیر زمان اعزام فرا رسید و آن وقتی بود که از رادیو مارش پیروزی عملیات بزرگ فتح المبین نیزبه گوش می رسید کاروان بعدازظهر روز چهارشنبه یازدهم فروردین به اعزام نیروی اردبیل رسیدند و یک روز و دو شب در آنجا بیتوته نمودند یکی از بسیجی ها که دبیر آموزش و پرورش  واهل امامرود بود طی این مدت فرازهایی از خطبه همام نهج البلاغه در وصف متقین را به زیبایی برای حاضرین تبیین نمودند، روز سیزدهم در حالیکه مردم در کنار جاده ها به مناسبت روز طبیعت (سیزده بدر) به تفریح مشغول بودند اتوبوس حامل کاروان به سمت تبریز در حرکت بود.

 پس از سازماندهی اولیه در سپاه تبریز تیم اعزامی جهت انجام ماموریت به غرب کشور یعنی گیلانغرب عازم شد. این شهرستان که از محور تنگ حاجیان وارتفاعات بانسیرانات و همین طور به مناطقی در شهرها و استانهای هم جوار متصل می شد، از ابتدای شروع جنگ تا اواسط سال 1361 خط مقدم جبهه و جنگ محسوب می شد . نقل می کننددر چهارم مهر ماه 59 ارتش تا دندان مسلح عراق پس از اشغال روستاهای حومه در محور جاده قصر شیرین در آستانه ورورد به شهر گیلانغرب با مقاومت بیاد ماندنی مردم شهر مواجه گردید.  

گروه ما پس از آن در ارتفاعاتی که معروف به بانسیرانات بود مستقر گردید، جبهه های بانسیران بزرگ،بانسیران کوچک، بانسیران وسط نام ارتفاعات زیر دست شیاکوه بزرگترین ارتفاع بین گیلانغرب و عراق است که قله های آن در همه جهات به زمین ها وکوه های اطراف تسلط ومشرف است. شیاکوه در همان هجوم اول رژیم بعثی به اشغال دشمن درآمد و چهار ماهی بود که باز پس گرفته شده بود و ما دریکی از ارتفاعات پایین دست آن بنام بانسیران کوچک استقرار پیدا کردیم، باتوجه به سابقه اعزام قبلی وپیشنهاد دوستان هم اعزامی ما را به بهانه مسئول محورگروه بسیجی های بانسیران بزرگ از آنها جدا کردند البته چند روز بعد چند نفری از جمله سید عدالت عزیزی که در تقسیم بندی اولیه نبود به جمع ما در بانسیران بزرگ پیوستند، و برادر بزرگوارم سید عمران تا مدت کوتاهی که ما آنجا بودیم  مسیر طولانی از بانسیران کوچک را طی می کرد وبه ما سر می زد.

یک خاطره بیاد ماندنی در همان اولین روزها، جایگزین فردی که باید می شدم  برای توجیه منطقه به اتفاق رفتیم یایین کوه ، تندی  شیب کوه طوری بود که امکان حرکت خورویی اصلا وجود نداشت ابتدا بنا بود انبار مهمات که در ته کوه قرار داشت ببینیم در همین هنگام در چند متری سنگر مهمات فردی را مشاهده کردم که تکیه زده به خودرو و یک کتاب دعایی دستش است وبا تضرع و طمئنینه مشغول خواندن دعا است حالت روحی و معنوی او هر بیننده ای را به خود جلب وجذب می کرد ، به هر حال ما در حالیکه به چهره معنوی او خیره شده بودیم داخل سنگرمهمات شدیم دقایقی نگذشته بود صدای مهیبی از بیرون سنگرکار ما را ناتمام گذاشت، وقتی آمدیم بیرون متوجه شدیم خمپاره دشمن به همان شخصی که چند لحظه پیش مشغول دعا ونیایش بود اصابت کرده و جسم مطهرش پودر شده است تنها قسمتی از بدنش به صد متردورتر پرتاب شده بود، نام مبارکش اکبر بود که رمزشب آن شب شد "اکبر-پیوست - الله".(روحش شاد)

همانطور که اشاره شد تردد خودرویی به بالای کوه ممکن نبود لذا برای حمل وسایل و لوازم از اسب و قاطر استفاده می شد، هوا گرچه بهاری بود لیکن روزهای بسیار گرمی داشت، ساعت شش وچهل وپنج دقیقه بعداز ظهرها بمدت پانزده دقیقه نباید ازسنگر بیرون می آمدی چون  گلوله خمپاره وتیربار دشمن مثل باران می بارید. پس از آن نوبت ما بود که خط آتش درست کنیم روی سنگر بعثی ها و این برنامه روتین و همیشگی هر روز بود ، مثل اینکه طرفین روی این تکه از کار با هم توافق کرده بودند ، سایر اوقات  هم گلوله توپ و خمپاره رد وبدل می شد ولی نه به آن شدت .

حسین مراد بسیجی سرشناس که اسمش سر زبان ها افتاده بود، احتمالامسولیت محور خط مقدم کل آن منطقه را به عهده داشت، از لباس خاکستری بسیجی که پشت بلوزش یا حسین هگ بود و به سرش چفیه بسته بود ودر دستش همواره یک تسبیح زرد رنگ داشت، شناخته می شد ، دائم در حال گشت زنی  روی  ارتفاعات و دامنه های کوه و نفوذ به داخل دشمن برای کسب اخبار و اطلاعات و همین مسئله باعث شد یک روزی گیر دشمن افتاده واسیر شود ، در حسرت دیدنش بودیم که در سال  1384 اتفاقی متوجه شدیم در کن سولوقون تهران سکونت دارد و تجدید دیدار صورت گرفت  .

پس از مدتی به نظرم یک ماه بعد همه نفرات اعزامی از روستا  به "تنگ حاجیان" منتقل شدند این جبهه نیز که درابتدای شروع جنک به  تصرف بعثی ها در آمده بود به دنبال آزاد سازی "چغالوند" بلندترین قله ارتفاعات چرمیان در شمالغرب گیلانغرب در اسفند سال 59 باز پس گرفته شده بود وخط مرزی جنگ محسوب می شد، این گروه مدتی در بالای قله  در داخل غاری  که مشرف بردشت محل استقرار ارتش بعثی بود مسقر گردیدند و سپس با عبور از تنگه حاجیان به محلی از دشت نزدیکی های دشمن که به جبهه مخفی معروف بود،( پشت جاده گیلانغرب – قصرشیرین) منتقل شدند ماموریت ما در آنجا  روزها کندن کانال برای آماده سازی عملیات وشب ها نگهبانی وحفاظت فیزیکی از منطقه تعریف شده بود افراد به لحاظ امنیتی باید از رفتار و حرکات خود بسیار مواظبت می کردند که منطقه لو نرود لذا از هر نظرمحدود بودند. مثلا روزها که مشغول حفر کانال بودند این کار می بایست آهسته و بدون سروصدا انجام می گرفت وخاک آن از طریق فرغون به عقب منتقل می شد البته این کار، کار راحتی نبود و رفقا چون خود دنبال برنامه های سخت بودند برای این منظور انتخاب شدند.

شاید مهمترین خاطره برای همه عزیزانی که در آنجا حضور داشتند بهتراز شنیدن خبر آزاد سازی خرمشهر نباشد در این هنگام تعدادی از ما به شهر گیلانغرب که 17 کیلومتر با سنگر فاصله داشت رفته بودیم ویکی از ساکنین شهر ضمن اینکه خاطره تعریف می کرد نکته ای را در تحلیل جنگ می گفت  که بسیار جالب به نظر می رسید، می گفت:" وضعیت عراق همانند مارافعی است که سر آن در خرمشهر و بدنش در سایر مناطق اشغالی ایران است ، چنانچه این سر آسیب ببیند کا ر جنگ تمام می شود" تحلیلی که تا حدودی درست تعبیر شد خلاصه اینکه درمسیر برگشت از شهر به خط رزم متوجه پیروزی قدرتمندانه رزمندگان غیوردر عملیات بیت المقدس شدیم با این موفقیت در جبهه های جنوب ارتش بعثی از جبهه های غرب  نیز پا به فرار گذاشته ، تجهیزات خود را رها نموده و تا مرز خسروی عقب نشینی کردند. بعداز این ماجرا   تا پایان ماموریت ، کارما متمرکز شد روی انتقال سلاح و مهماتی که از ارتش بعثی بجا مانده و به غنیمت گرفته شده بود ده روز پایان ماموریت ما مصادف شد با دهه اول ماه مبارک رمضان: یادش به خیر برگزاری مراسم دعای افتتاح درآن شب های معنوی.

به هر حال این ماموریت هم در 11تیر ماه سال 1361 به پایان رسید وهمگی به روستا برگشتند وشاید قبل از مراجعه به منزل سر مزاراولین شهید روستا  که تازه به شهادت نائل آمده بود، حاضر شدند وبا ارتباط و اتصال قلبی و پیوند معنوی خود با شهید، عهد بستند با پایبندی خود به امام و رهبری واسلام ناب محمدی(ص) راهش را ادامه دهند، برادررجبی که در دوره های بعدی اعزام به شهادت رسید درسر قبرشهید آیت خیلی بی تابی می کرد وافسوس می خورد چرا ایشان از این فیض محروم مانده است.

 

سید علی مرادخانی

94/02/14

 

سید علی مرادخانی - سید عدالت عزیزی

 

 

 

[ ۱۳۹۴/۰۲/۱۴ ] [ 18 ] [ ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.
درباره وبلاگ

بسمه تعالی - این وبلاگ برای ثبت تاریخ روستا بخصوص نقش وکارکرد آن در دوره های مختلف سیاسی ، اقتصادی ،نظامی وفرهنگی در سطوح مختلف روستا ، شهرستان ،کشوری وجهانی با تاکید بر دوره طلایی دفاع مقدس که اهالی این روستا باتقدیم  13  شهید والا مقام و  110   جانباز سر افراز وحضور 167 نفر از اهالی روستا در جبهه های نبر د حق علیه باطل مقطع تاریخی پرافتخاری را  به ثبت رساندند ایجاد شده است . از یکا یک اهالی محترم روستا و کسانی که اطلاعاتی در مورد ابن روستا دارند  استدعا داریم مارا در این امر یاری فرمایند . اجرتان با خدا
لینک های مفید
امکانات وب
=====
===
===شهید قطبی=== شهید رجبی وشهید سید علوم

55912883355840569394.jpg 

25131621431073676928.jpg

===

شهید آیت سلیمی زاویه 

شهید آیت سلیمی زاویه

===